تبليغاتX
گذر از ذهن

بهار من

تویی که بی خاطره می آیی و بی خاطره می میری...گفته بودم زندگی ، حباب بی حوصله ای است که بازخوانی

حسرت ها ویرانش می کند . دل از حومه یاد های خاک گرفته برگیر و برو ! مثل تمام رفتن های من ! نپرس کجا

می روی ؟ ..."کجا"ی من جایی است که زیر چتر هایش باران می بارد و حرف های به خواب رفته را سبز می کند .

تو هم "کجا"ی خود را پیدا کن ...پنجره را باز کن ..بوی تازگی بهار دارد تمام می شود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 8:38 توسط رهگذر |

تحمل کن

رو به آسمان چشم می بندم و خود را از هراس اين همه پاييدن که پايم را کجای فکر و ذهن اين همه آدم بی راه و بی دليل می گذارم ، رها می کنم.

باران...باران بر من می نشيند ، آرام...آرام و من چون دانه ای گمشده ميان اين همه خاشاک حرف و خانه های بلند ، سبز می شوم.

چشم باز می کنم ، تکه خاک زير پاهايم خشک است و تشنه باران و نگاه تو به من ! به احترام اين همه سادگی ،

طراوت و خيسی ،اندکی تحمل کن و از من نخواه پا بر قطره های خفته بر خاک بگذارم.تحمل کن ،‌وقتی قطره ها

بيدار شدند به تکه خاک زير پايم آب می دهم. 


پ ن طولانی :

چندی پیش در زیر نویس یکی از پست های وبلاگ از دو واژه "فیزیک اسلامی " استفاده کرده بودم... برای برخی دوستان این سئوال ایجاد شده بود که "مگرفیزیک اسلامی و غیر اسلامی هم دارد " از این رو از بنده خواسته شده بود توضیحاتی در این زمینه ارائه کنم.. .من در پیام ها خصوصی به دوستان عرض کردم که نیاز به مباحث طولانی دارد

دوباره چند تن از دوستان دیگر خواستند که چندی مباحث وبلاگ را متمرکز بر همین بحث پیش ببرم

دوستان خوبم حقیقت مطلب این است که پرداختن به چنین موضوعی ابعاد و لایه های متنوعی را با خود دارد که هر کدام از این لایه ها زیر مجموعه ای از مباحث را با خود به همرا دارد من به سر فصل این موضوعات اشاره می کنم :

فلسفه زیر ساختی :(فلسفه روش، فلسفه منطق ، فلسفه فیزیک)-  روش ):روش عام ، روش خاص) متد :)متدولوژی تحقیق،

ساختار فیزیک)

شما الان نقشه کار را اگر ملاحظه کنید می بینید جغرافیای مباحث مختلفی در ان دیده می شود که بیش از 18 سال دغدغه های ذهنی من با ان ها مانوس بوده است حالا آیا امکان طرح چنین فضای در  چند پست وبلاگ وجود دارد ؟...

اما مطلب دیگر اینکه این روزها خستگی و حس و حال فکر به چنین مباحثی را از دست داده ام..و وقتی فکرم سر یکی از این آیتم ها درگیر می شود سر درد های مزمنی دامن گیر من می شود که خلاصی از انها با جعبه قرص مسکن هم جواب نمی دهد

از این جهت پوزش مرا بپذیرید..اما اگر سئوال موضعی سر یک مسئله خاص داشته باشید در خدمت خواهم بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 9:28 توسط رهگذر |

تقديم به مادرم....

مادرم، اي كاش توان آن را داشتم كه  شعر وجود تو را، واژه واژه بنويسم و رعناترین غزال غزل هایم را به سویت روانه کنم.

اين روزها هر چه قدر واژه مادر را مي شنوم تبلور بالاترين تكريم  در ذهنم نقش مي بندد چرا كه خشت

خام وجودم  به دستان مادري  نقش بست كه بالاترين اكرام را بر وجودم نقش انداخت..مادرم وقتي ياد

همه روز از تمام ماه هايي كه  با دهان روزه پرورش مرا در وجودت  دامن زده بودي مي افتم  لياقت

بالاترين مدال انساني را شايسته تو مي بينم ..آن روزها كه بلنداي وجود من در قامت دستان تو نقش

مي بست  من هيچ اراده اي در تعيين سرنوشت وجوديم نداشتم و اين سايه بي نهايت رحمت تو بود كه

سرنوشت مرا به محبت اولياي الهي پيوند زد... گرماي دو بیتی های احساسم را همراه با شادمانه ترین

ترانه فصل های زندگی ام، نثار دل بهاری ات می کنم.. اکنون که نهال وجودم از آن محبت ها به پا

ایستاده است و درخت زندگیم رو به عشق نهاده، باید بهترین محبت ها و بی شائبه ترین عواطف را

نثارت كنم..

یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند. شبنم، گل واژه اشک های توست ای شقایق

دشتستان صبوری؛ ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ ای نرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛ تو

شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی. مادر، تو از همه گل ها زیباتر و از همه آنها خوش بوتری، در

سالروز یاد تو، عطر همه گل های شکفته را نثار وجودت می کنم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 18:33 توسط رهگذر |

به انتظار رنگین کمان..

عابری بودم ميان رهگذران ناآشنا که نگاهشان بوی آشنای شهرم را می داد ، بر زمينی که بار سنگين هزار گام

رفته و بازآمده را تا انتهای فراموشی جهان بر دوش می کشيد . در چشمان من اما جدال ابر بود و آبی تنهای

آسمان...بوی باران و بوی خاک...و گويی تنها من بودم که ميان هياهوی گريز همشهريانم از جشن باد و باران و غبار

، بی هراس ، گام هايم را به دنبال قطره های گمشده باران می کشاندم...باران اما آسوده زمين را به آسمان می

دوخت . چتر خسته سکوت را کنار راه هميشه رو به رفتن های ناپيدا گذاشتم و چشم بستم...خاک ، اين گرم ترين

امکان خفتن ، بر بستر نرم صورتم دويد و به استقبال باران رفت . بوی تنم ميان رقص شادمانه برگ های سبز به

سوی غربتی در ناکجای آبی ابرپوش آسمان رفت و گم شد...ناگهان زمين تنها ماند و از آن همه گام رفته و نرفته ،

تنها چشمان منتظر دوخته شده به آسمان در پناه چتر ها و سقف ها بر جای ماند...گويی سکوت بود و لطافت

ساده باران . چشم که گشودم ، رنگين کمان به استقبال من آمده بود.

ای کاش از پس هر غباری ، رنگين کمان بر چشمان بارانی ام خيمه می زد.


 پ ن :

دیروز یکی از بهترین روزهای زندگیم شد...بالاخره استاد سخت کوش ما اخر قبول کرد که امکان تولید فیزیک اسلامی هم وجود دارد..تشکر از همراهی دوست خوبم دکتر آشتیانی

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 8:34 توسط رهگذر |

کیفر

به آتش می کشانم بی تو یک شب دفتر خود را

اگر اندیشه کافی نیست ، می بخشم سر خود را

جهنم یا بهشت اینک ، چه فرقی می کند بی تو ؟!

که قبل از روز محشر می دهم من کیفر خود را

چنان دلواپسم در آخرین ساعات این هجرت

که می ترسم ببینم لحظه های آخر خود را

اگر می شد که خشت مرده را به خویش می بردیم

به روی شانه می بردم ، از این پس رویای خود را

به این سرو تناور رحم جایز نیست ، ای پائیز

حلالت می کنم سر شاخه های پیکر خود را

سراپا غرق آتش می شوم تا روز رستاخیز

به آب نیروانا می دهم خاکستر خود را

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 19:49 توسط رهگذر |

از بوی پیراهنت سرشارم امروز..

چون شب پره دلتنگ و بی آزارم امروز

دل واپسی های گلی را دارم امروز

هر روز دلم را دست دریا می سپارم

شاید دلم را دست تو بسپارم امروز

تنهایی ام گل های زنبق را صدا کرد

تا سر به روی دامنت بگذارم امروز

خود را به سمت دکمه هایت می تکانم

یعنی که از پیراهنت سرشارم امروز

دیدی که لحن ابر ها را می شناسم

در چشم های شرجی ات می بارم امروز

چون عصر مرداد تنت را می فشارم

هذیان نمی گویم ولی تب دارم امروز

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 18:14 توسط رهگذر |

پارادوکس سرمایه داری و مردم داری در غرب

در بحران اخیر نظام سرمایه داری مهمترین نکته، آشکار شدن تعارضی است که میان دموکراسی و نظام

سرمایه داری وجود دارد. آمریکایی ها معتقد بودند که بر اساس دموکراسی، می توان به عدالت اجتماعی و

آزادی دست یافت. حتی تأکید بر این بوده و هست که عدالت اجتماعی از راه دیگری جز دموکراسی محقق

نخواهد شد. اما این بحران حقیقتی را نشان داد که منظور از دموکراسی، نقش مردم و اراده مردم در مدیریت

نظام نیست.

بحران اعتباری – مالی در سپتامبر 2008 میلادی به صورت تمام عیار ظاهر شد و به سرعت ابعاد وسیعش را

نشان داد که تا به امروز تداوم پیدا کرده است. از همان ابتدا جهت گیری سیاست هایی که توسط دولت ها

اتخاذ شد نجات سرمایه بود، نه حمایت از خانوارها و اقشار آسیب پذیر و بنگاه های کوچک تولیدی. وقتی که از

«برنامه نجات»صحبت می شد تمام توجهات معطوف به نجات سرمایه و نهادهای مالی و بانکی بود و هنوز

هم همین هدف مدنظر است. به تعیبر دیگر، هدف اصلی از برنامه نجات مالی، نجات نهادهای متکفل تکاثر

سرمایه ات که عمدتاً در حوزه های مالی فعالیت دارند مانند بانک ها، صندوق های تأمین سرمایه و شرکت

های بزرگ مالی و سرمایه گذاری. در یک کلمه، هدف از طرح نجات، نجات نهادهای مالی بوده و هست که این

نهادها قلب تپنده نظام سرمایه داری است. از این رو به صورت فزاینده ای فشار بر طبقات متوسط و محروم زیاد

شده است، زیرا نجات اقشار آسیب پذیر جایگاه کلیدی در این برنامه ها ندارد و از دیدگاه نظریه پردازان این نظام

شرط لازم برای نجات سرمایه داری نیست. بعد از گذشت سه سال از آغاز بحران، راهکاری که ارائه شده

است چیزی جز طرح ریاضت اقتصادی نیست و این یعنی فشار بیشتر بر توده های مردم به منظور نجات همان

نهادهایی که این بحران را آفریدند. در نظام سرمایه داری، همیشه این طبقات متوسط و محروم هستند که باید

بهای زیاده روی ها و ولع و سودجویی های نهادهای مالی، اعتباری و بانک را بپردازند. به همین دلیل این روزها

در اکثر تظاهراتی که در مغرب زمین اتفاق می افتد از سرمایه داری با عنوان سرمایه داری شرکتی نام

برده می شود؛ زیرا می خواهند از این طریق حاکمیت شرکت های مالی و اعتباری را بر مقدرات و زندگی

خانوارها و بنگاه های تولیدی نشان دهند.

بنابر این، منظور از دموکراسی در مغرب زمین، حاکمیت، اراده و نقش ملت در تعیین سرنوشتشان نیست، بلکه

مقصود حاکمیت شرکت های بزرگ مالی است. بحران های اجتماعی که اکنون در یونان، ایتالیا، پرتغال، ایرلند و

اسپانیا مشاهده می شوند، در حال گسترش به سایر کشورهاست و این ها همه ناشی از فشاری است که

بر توده های مردم وارد می شود. بدین ترتیب این حقیقت کاملاً آشکار شده است که دموکراسی در این نظام

معنای خاصی دارد که متفاوت از آن چیزی است که در رسانه ها تبلیغ و در ذهن روشنفکران کشورهای در حال

توسعه تزریق می شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 8:10 توسط رهگذر |

از من چه مانده است؟

خرس عروسکی و اتاقی شبیه غار

چندین هزار سال دگر مانده تا بهار ؟

من سردم است ، منجمدم ، پلک های من

یخ می زند اگر که نیایی به این دیار

مانند پرنده ای پرم را شکسته اند

این روز ها به قفل گشته ام دچار

با یک کلاه و با یک چمدان پر از تهی

برجاده مانده چشم من و چشم انتظار

از من چه مانده است به جز هیچ و هیچ و هیچ ؟!

جز تکه استخوان شکسته به یادگار

دارد مرا به سمت خودم سوق می دهد

زخمی که می زند بر زخمه های تار

از باغ بوسه های عروسک فروش ها

ثنای من ! برای تو آورده ام انار !

امروز پشت میز برایت سروده ام

شعری بدون دغدغه با نام مستعار


پ ن:      لب باز نکردم به خروشی و فغانی
            من محرم راز دل طوفانی خویشم
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 10:2 توسط رهگذر |

........

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو می دونم تو این خونه نمی مونم

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 8:38 توسط رهگذر |

نمی‌خواهم باور کنی.حالا دیگر دیر است برای دوختن چشمان رفته به راه تو و دستان مانده به جاده من.دیر

است برای شفای نور و مرهم گفت‌و‌گو.من بی‌سوال می‌مانم، تو هم که همیشه بی‌جواب بودی.

هوای رفتن را در شیشه‌ای در بسته کنار پنجره می‌گذارم، بردار.کمی هم لبخند رنگ و رو رفته پیچیده‌ام لای

دستمال روی بند است، مال تو.کنار میز چند کاغذ سپید است، مبادا کلمه بگذاری رویش! بگذارشان در

گنجه...کلید پیش توست.اگر از پشت پرده صدایی آمد، نترس!...زمزمه‌ها در کاسه آبی آنجاست.

همیشه‌ها هم روزی تمام می‌شوند.همیشه این رفتن بود که مرا به می‌رساند، این روزها اما...


پ ن : توفیق خدا بار دیگر یار ما شد..تمام خستگی هایم به یک نگاه رضا پر کشید

واسه تک تک دوستانی که لطفشان شامل حال بنده بود دعا کردم

عید خوبی را پیش رو داشته باشید..لحظه تحویل سال شما نیز ما را دعا کنید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 9:38 توسط رهگذر |